close
تبلیغات در اینترنت
ده خاطره از ده مادر شهید...
بسم الله الرحمن الرحیم 1) نه دلشان می آمد من را تنها بگذارند ،نه دلشان می آمد جبهه نروند .این اواخر قبل از رفتنشان هر روز با هم یکی به دو می کردند. شوهرم به پسرم می گفت :«از این به بعد ،تو مرد خونه ای .باید بمونی از مادرت مراقبت کنی .»پسرم می گفت :«نه آقاجون .من که چهارده سالم بیش تر نیست.کاری ازم بر نمی آد.شما بمونید پیش مادر بهتره»-اگه بچه ای ،پس  می ری جبهه چه کار ؟بچه بازی که نیست.-  لااقل آب که می تونم به رزمنده ها بدم.دیدم هیچ کدام کوتاه نمی آیند،گفتم «برید…