close
تبلیغات در اینترنت
شعر که نیست...
شعر که نه مرثیه ی موشک است قصه ی آوارگیه کودک است قصه ی تنهایی  یک مادر است قصه ی جنگ برسر یک باور است قافیه ها پر شده از بوی خون شعر ..نه منظومه شور و جنون اهرمن آمد به میان جنگ شد اسلحه ی دست خودی سنگ شد قصه غریب است ولی آشناست مثل همان قصه دشت بلاست دست حرامی به حرم چنگ زد وارث شیطان به ملک سنگ زد باز همان مرثیه تکرار شد هلهله شد خانه ای آوار شد وادی صلح قبله به آتش کشید از پس آزادیشان خون چکید بانگ اذان صیحه یک تیر شد دخترک از خون دلش سیر شد وقت سحر سفره که آماده شد  قتلگه کودکی گهواره…